علی علی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

علی کوچولوی مامان و بابا

ختنه کردن

امروز خیلی اضطراب دارم ,آخه قراره امروز ختنت کنیم ,وقتی بهش فکر میکنم ,حالم خراب میشه ,خدا کنه زیاد اذیت نشی ,امروز 14 روز از به دنیا اومدنت میگذره ,از اونجاییم که من از مراسم ختنه سوران بدم میاد با بابایی قرار گذاشتیم که امروز ختنت کنیم ,آخه فردا روز ولادت حضرت علی و روز مرد ,دلم میخواست موقعی انجامش بدیم که تویه مناسبت خاص باشیم قیافتو که نگاه میکنم ,دلم برات میسوزه  ولی میدونم که دیگه واسه خودت مردی شدی ,خداجونی هوای علی کوچولوی ما روداشته باش ...
22 ارديبهشت 1393

اولین گردش

امروز با نسرین جون رفتیم برای سفارش کارت ,آخه قراره یه مهمونی برات بدیم ,چند تا از عکسای تو رم با خودمون بردیم که بندازن روی کارت دعوتا ,تو رم با خودمون بردیم ,این اولین بیرون رفتنت بود ,البته قبلا برای دکتر بیرون رفته بودی ولی این بار شد اولین باری که یه گردش مختصر رفتی ,الهی من فدات شم که تا موقعیم که خونه اومدیم تو خواب بودی ,خابالوی  مامان    ...
21 ارديبهشت 1393

رفتن خونه مامان جون

دلم میخواد در مورد همه کارات بنویسم ,ولی واقعا فرصتشو ندارم ,اصلا فکر نمیکردم با اومدن تو اینقد سرم شلوغ بشه ,امروز بعد از اینکه بردیمت دکتر (به خاطر گرفتن دفتر چه بیمه ) رفتیم خونه مامان جون اینا ,قرار شده چند روز اونجا بمونیم تا من یکم حالم بهتر بشه ,آخه مامانی هنوز خوبه خوب نشده نسرین جونم زحمت کشیده و  برات یه دست لباس گرفته بود , ,ولی چون بهت بزرگ بود بردیم وعوضش کردیم ,اینقد که شما کوچولویی لباسی که اندازت باشه کمه ,ولی بالاخره برات یه سرهمی گرفتم,مبارکت باشه عقشم ...
20 ارديبهشت 1393

اولین مهمونی

سلام جیجر مامان  گل پسرم  ,امروز برای اولین بار رفته مهمونی ,من و شما و بابایی با هم رفتیم خونه مامانی اعظم ,نگار و محمد رئوفم اونجا بودن ,میدونی رئوف بهت چی میگه ,میگه علی کوچولو ,به خاطر لحن قشنگیم که داره ,همه خوششون اومده و همونطوری صدات میکنن,در ضمن مامانی اعظم زحمت کشیده بودنو یه بلوز شلوار برات گرفتن,خیلی خوشمله ,مبارکت باشه عسیسم ...
19 ارديبهشت 1393

پختن آش

دیروز مامان جون و مامانی اعظم و خاله اکرم پیشم بودن ,خیلی خوبه که تنهامون نمیذارن ,ندا جون میگه از این روزا لذت ببر (منظورش این ده روزه)چون بعدا پشیمون میشی,فک کنم مثله دوره نامزدیه که تا توش هستی قدرش و نمیدونی و بعدا همش با خودت میگی کاش میشد اون دوران برگرده امروزهفت روزه که به دنیا اومدی و شدی تمام دلخوشی مامان وبابا,طبق رسمی که داریم  برات آش پختن ,دست همه درد نکنه ,مخصوصا بابایی که زحمت پخش کردنشو کشید ,کاش میتونستی خودتم ازش بخوری ,آخه خیلی خوشمزه شده بود ...
15 ارديبهشت 1393

شب هفته

امشب شب هفته ات بود ,یه مهمونی برات دادیم ,البته خیلی جریان داشت چون همه چی هول هولکی شد اما خدا روشکر همه کمک دادن و خوب برگزار شد ,در ضمن گفتن که یه رسمه که برای مادر و نوزاد سرمه بکشن ,منم برای تو توی ابروت یه کم  سرمه کشیدم ,خیلی خوردنی شده بودی علی کوچولو ...
14 ارديبهشت 1393

گل پسرم مرد شده

سلا م علی جونی مامان الهی فدات بشم ,امروز خیلی اذیت شدی,آخه با مامانی اعظم  و افسانه جون بردیمت برای انجام تست تیرویید,بعد از اونم چون یه مقدار زردی داشتی و من نگران بودم ,بردیمت پیش یه دکتر تا برات ازمایش بنویسه که ببینیم زردیت چنده ,منکه نتونستم برم توی ازمایشگاه ,تحمل اینکه ببینم دارن ازت خون میگیرن و نداشتم ,من توی ماشین نشستم و بابایی و افسانه جون بردنت ,عزیز دلم بابایی میگفت پسر خیلی خوبی بودیو  زیاد گریه نکردی ,معلومه دیگه,گل پسرم برای خودش مردی شذه ,خوشبختانه زردیت زیاد بالا نبود وخیالمون یه کم راحت شد ,دکتر گفت زیر مهتابی بخوابونیمت و منم بیشتر خنکی بخورم تا همون یه مقدارم برطرف بشه ,انشالله که زود زود...
13 ارديبهشت 1393

اولین حموم کردن

دیروز برای اولین بار حمومت کردیم ,اینقد توی حموم آروم بودی که خدا میدونه ,فک کنم اب بازی رو دوست داری ,زحمت حموم کردنتم خاله اکرم کشید ,آخه تو کوچولویی و من فک نکنم حالا حالا ها جرات کنم خودم ببرمت حموم ,عقش مامان زود زود تپل مپل شو تا خودم حمومت کنم ,این عکسم بعد از اینکه حموم کردی ازت گرفتم ,ببین چه خوشگل خوابیدی ...
12 ارديبهشت 1393

علی کوچولوی مامان و بابا

عزیز دلم شما روز 9 اردیبهشت ساعت 4:45 صبح با وزن 3/200کیلو و قد 52 سانتیمتر به دنیا اومدی ,خدا رو شکر که همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم ,خیلی سخت بود ولی ارزشش رو داشت ,اون لحظه ای که به دنیا اومدی واقعا برام لذت بخش بود ,عین یه ماهی کوچولو بودی ,خدا  رو صد هزار بار شکر میکنم که صحیح و سلامت هستی بالاخره بعد این همه مدت تونستیم یه اسم خوشمل برات انتخاب کنیم ,اسم شما شد علی ,گل پسر مامان و بابا ,مابین دو تا اسم شک داشتیم ولی چون به دنیا اومدنت مصادف شد با ماه رجب ,دیگه دلمون نیومد اسم دیگه ای برات بذاریم ,انشالله که زیر سایه مرتضی علی صحیح و سلا مت باشی عزیز دلم   ...
11 ارديبهشت 1393

دوست داشتم بنویسم

نمیدونم از کجا شروع کنم ,اینقد همه چی یه دفعی شد که نتونستم قبلش بیام یه مطلب بذارم ,همیشه توی ذهنم بود که وقتی درد زایمان شروع شد میام و چند خط برات مینویسم ,میخواستم توی اخرین لحظات بهت بگم که چقد دوست دارم ,اینکه چقدر توی این نه ماه بهت عادت کردم ,به تکونات,سکسکه هات و نمیدونم خیلی چیزا که توی این مدت با هم تجربه کردیم,اما توی اون لحظات نوشتن برام واقعا سخت بود همیشه با خودم فکر میکردم که چرا دوستای وبلاگی که دارم وقتی نینیشون به دنیا میاد تا چند روز نه ازشون خبری میشه و نه یه عکس میذارن ,تازه میفهمم که این نی نی های تازه به دنیا اومده,توی چند روز اول وقتی براشون نمیذارن که بخوان مطلب بنویسن ,مثله  تو عزیز دل مامان ,که ...
11 ارديبهشت 1393