واکسن چهار ماهگی
از صبح که بیدار شدی همش لحظه واکسن زدنت جلوی چشمم بود ,قرار شد بابایی ساعت 11 بیاد دنبالمون ,چقدم که سر حال بودی و وقتی میخندیدی بیشتر حالم بد میشد که قرار ه تا یه یکی دوساعت دیگه گریت در بیاد,یه لباس راحت برات پوشیدم که اذیت نشی ,وقتی بابایی گذاشتت روی تخت ,شروع کردی به حرف زدن باهاش(منظورم همون صداهایی که از خودت درمیاری)جوری که خانومی که واکسن میزد به بابایی گفت داره برات تعریف میکنه ؟,حسابی سر حال بودی,بعدشم که بعله.....من نتونستم نگاه کنم ,گریت که رفت هوا برگشتم و گرفتمت توی بغلم ,قربون اون گریه کردنت برم که اینقد با سوز و گدازه ,خدا رو شکر زود توی بغلم خوابت برد ,توی خونه جای واکسن و کمپرس اب سرد گذاشتم,تا بعد ...







