علی علی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

علی کوچولوی مامان و بابا

اولین مهمونی تو خونه جدید

سلام عسل مامان این چند روز که نیومدم به وبلاگت سر بزنم سرم حسابی گرم بود ,آخه  مامان جون اینا با داییا و خاله جونیت پنج شنبه شب مهمونمون بودن ,منم یه جورایی مشغول کارای خونه بودم ,جات خیلی خالی بود خدایی  توی اون شلوغی فقط شیطونی تو کم بود ,راستش ما خانواده پر جمعیتی هستیم ,تو دو تا خاله جونی داری و چهار تا دایی جونی ,اگه نوه ها رم حساب کنیم ما یه خانواده بیست و پنج نفره هستیم(ماشالله),که البته با اومدن گل پسر من میشیم بیست شش نفر ,حالا فک کن هر پنج شنبه که ما دورهم جمع میشیم ,چه قد شلوغ پلوغه ,اما هممون به این جمع عادت کردیم و دوسش داریم  ,چند وقت دیگه که خودت بیای می بینی چقد خوش میگذره   روز جمعه رفتم به ...
12 بهمن 1392

دلم خیلی گرفته

سلام جیگر مامان راستش میخوام یه اعترافی کنم ,هرچی زمان رفتن مامان جون اینا به مکه نزدیک تر میشه ,بیشتر دلم میگیره ,آخه قرار بود منم باهاشون برم ,هشت سال برای این سفر صبر کردم ,ولی اینقد طول کشید ,که دیگه تصمیم گرفتیم نی نی دار بشیم ,نکه الان ناراحت باشم ,ولی خیلی بهشون غبطه میخورم ,راستش یه کوچولوم گریم میگیره ,ولی به قول ندا جون که میگفت تو میخواستی نینیتو نبری سفر حج   , امااون  نذاشت تنهایی بری ,نمی دونم شایدم درست میگه شیطون مامان ,میدونی ,بیشتر وقتی بهم میگن که تو اینهمه صبر کردی ,این یه مدتم صبر میکردی و بچه دار نمیشدی ,بیشتر غصم میگیره ,حالا من اینا رو گفتم تو غصه نخوریا ,من به خاطر داشتن تو اینقد خوشحالم ...
8 بهمن 1392

یه تصمیم خیلی سخت

سلام به گل پسر مامان دلم میخواست اینجا اسمتو بنویسم ولی چی کار کنم که نمیتونم تصمیم بگیرم ,قبلا اگه کسی رو می دیدم که نینیش به دنیا اومده و هنوز اسمی انتخاب نکرده بود ,با خودم میگفتم که 9 ماه زمان داشتن وبازم یه اسم پیدا نکردن ,حالا خودم به این درد دچار شدم ,فک کنم دچار وسواس  شدم ,نمیدونم شاید خیلی دارم سخت می گیرم ,همش با خودم میگم نکنه من یه اسم بزارم بعدا تو خوشت نیاد و بهم بگی این دیگه چه اسمی بود مامان گذاشتی برای من ,باباییم این کار و واگذار کرده به خودم ,البته یه اسم انتخاب کرده ولی میگه انتخاب اخر با خودت ,حالا تا ببینم خدا چی میخواد عزیز دلم ,ایشالله زود  زود یه اسم خوشمل برات انتخاب میکنم   ...
3 بهمن 1392

امروز همش مهمون بودیم

امروز رفتم خونه خاله اکرم تا با کاموایی که برات گرفتم یه کلاه و برام سر بندازه ,راستی هوا عالی بود ,یه عالمه برف اومده بود ,حیف که هیچکی نبود باهاش برم پیاده روی ,عیبی نداره چند وقت دیگه باهم میریم بیرون ,مامانم مجبور نیست که وایسه ببینه کسی باهاش میاد بیرون یا نه ,دیگه یه گل پسر داره ,که همراهیش میکنه ,امیدوارم سال دیگه ام مثل امسال یه عالمه برف بیاد ,تا بتونیم بریم برف بازی ,امسال که حسرتش موند به دلم ,آخه مامانی هر جا میخوام برم همه مراقبن و نمیذارن دست از پا خطا کنی ,البته میدونم که اینا همش به خاطرسلامتی تو ولی خوب .........اصلا ولش کن ,جات حسابی خالی ,خاله جونت برای نهار آش گذاشته بود و مارم به اصرار نگه داشت ,منم که از خ...
28 دی 1392

هفت ماهگی

سلام عسیس دلم امروز وارد ماه هفتم از زندگیت شدی و الان من و بابایی ششماه ویک روزه که  نینیدار شدیم الهی من قربونت برم ,قبلا وقتی بعضیا میگفتن ,بعد از چند سال زندگی, ادم یه خلای رو حس میکنه و دچار روزمرگی میشه ,درکشون نمی کردم اما حالا میفهمم که با ورود تو به زندگیمون ,همه چی فرق کرده وهر کاری که میخوایم انجام بدیم یه جورایی به تو مربوط میشه ,یعنی همه رو به عشق تو انجام میدیم ,اصلا دنیا با تو خیلی قشنگتر شده جیگر مامان خیلی خیلی دوست دارم ,الان فقط منتظرم که این مدتم بگذره و من روی ماهت و ببینم ,میدونی انتظار سخت ترین کار دنیا است ...
28 دی 1392

دستت درد نکنه نسرین جون

یه عالمه چیزای خوشمل خوشمل برات خریدم عزیز مامان ,اینقد تنوع وسیله ها زیادشده که نمیشه انتخاب کرد, درضمن اینقدرم بامزن که همه رو به هوس میدازه که فکر یه نی نی جدید باشن ,حالا یه روز باید وقت بزارم وعکساشون و بندازم ,اگه راستشو بخوای من توی این کارا خیلی تنبلم ,تا الانم نسرین جون زحمتشونو میکشیده و اونم سرگرم امتحانای دانشگاهشه (دستش درد نکنه )اما قول میدم همین زودیا عکسا رو بزارم ,الهی من قربونت برم ,مامان خیلی خوشحاله که تو رو داره ,نمیدونم خدا رو چطور به خاطر این هدیه ای که بهم داده  باید شکر کنم   ...
26 دی 1392

خیلی منو ترسوندی

سلام پسر شیطون من دیشب وامروز حسابی مامان و ترسوندی ,نمی دونم چرا تکون نمی خوردی ,آخه هیچوقت اینطوری نبودی ,کم یا زیاد هر روز یه سری حرکتا رو داشتی ولی از دیشب به نظرم حرکت هات کم شده بود , دیگه داشتم به رفتن پیش دکتر فکر میکردم که تکوناتو احساس کردم ,گل پسر مامان ترو خدا دیگه از این شیطونیا نکن ,تو که نمیدونی چه قد مامان و نگران کردی ,نمی دونم شاید به قول بابایی سرت یه جا گرم بازیه ,شایدم خواب بودی ,اما جدای از شوخی من روزام و به عشق تکونای تو شب میکنم ,تو هیچوقت مامان نمیشی که این احساسو درک کنی ,پس نمیشه ازت گله کرد  ,بهر حال میخوام بدونی تحمل یه لحظه دوریتو ندارم ,پس به خاطر منم که شده مراقب خودت باش راستی یه خبر خ...
24 دی 1392