علی علی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

علی کوچولوی مامان و بابا

دلم یه ذره شده برات

سلام  زندگی مامان دلم یه ذره شده برات ,الهی من قربون گل پسرم برم ,راستی ,بلاخره اسباب کشی تموم شد ,میشه گفت تقریبا خونه مرتب شده,یه سری خورده کاریام مونده که بابایی داره انجامشون میده , اینترنتمون هنوز وصل نشده ,الانم خونه مامان جون اینام که دارم برات مینویسم ,راستش به نوشتن برات عادت کردم ,توی این هفته انگار یه چیزیو گم کرده بودم ,بسه دیگه هرچی از کارای خودم گفتم ,جونم برات بگه که توی این هفته تونستم چند تیکه لباس دیگه برات بگیرم ,عکساشو حتما میذارم توی وبلاگت ,فردام میخوام برم ویه سری دیگه از وسایلتو بگیرم ,وای داشت یادم میرفت کاموا ام خریدم ,یه شالو کلاه خوشگل برات میخوام ببافم ,خاله اکرمم قول داده یکی دو دست لباس ببافه...
20 دی 1392

منو ببخش

سلام جیگر مامان  میدونم حسابی از مامان دلخوری, البته حقم داری ,آخه خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم ,خوب چی کار کنم مشغول جمع کردن خونم ,فردا قراره اسباب کشی کنیم ,راستی تو این چند روز خیلی پسر خوبی بودی و اصلا مامانیو اذیت نکردی (الهی من قربونت برم )فک نکنم بتونم تواین هفته ام زیاد بهت سر بزنم ,مرتب کردن خونه یه کم طول میکشه دیگه ,اما بهت قول میدم به محض اینکه جابجا شدیم مرتب برات بنویسم خوبه که تو هستی ,این روزا تو شدی بهونه ی قشنگ زندگی من و بابایی ,هر بار که تو تکون میخوری ناخوداگاه یه لبخند میاد رو لبام و خدا رو به خاطر داشتنت شکر میکنم وفقط از خدا میخوام که این حس زیبا رو به هر زنی که ارزوی مادر شدن داره ,بده ,پسر کوچو...
12 دی 1392

خبرای جدید

سلام عزیز مامان این روزا حسابی در گیر خرید کردن برای توام ,البته خیلی سخته ,آخه هر چی چیز خوشگل دخترونه است ,بالاخره در مورد سرویس چوبت  تصمیم گرفتم ,فک کنم توام بعدا اونو ببینی خوشت بیاد (البته امیدوارم ) خرید برای تو از یه طرف ,اسباب کشی ام از طرف دیگه حسابی درگیرمون کرده ,منتظریم که ماه صفر تموم بشه بعد بریم خونه جدید ,همه نگرانن که من به خاطر اسباب کشی به خودم خیلی فشار بیارم ,اما من بهشون گفتم که منو پسرم خیلی قوی هستیم و البته مراقب همهم هستیم ,مگه نه مامانی عشق مامان نگاه کردن به تکونای تو ,لذت بخشترین احساسی که این روزا دارم ,از خدا میخوام مراقب همه نی نی ها باشه مخصوصا نی نی خودم   ...
6 دی 1392

دیگه سر کار نمیرم

  چند روز که دیگه سر کار نمیرم ,کم کم داشتم اذیت می شدم ,آخه خوب نمی تونستم استراحت کنم ,فک نمی کردم اینقد برام سخت باشه ,اما خوشحالم که به خاطر تو این کارو کردم ,از طرفی چون وقت آزادم بیشتر شده ,شروع کردم به ورزش کردن ,یه کتاب قبلا در مورد ورزش در بارداری گرفته بودم,به نظرم نرمشهای خوبی داره , خیلی با مزه است , من که نرمش میکنم توام تند تند تکون میخوری ,انگار توام داری بامامانی ورزش میکنی عزیزم    میخوام خودم برات یه شال وکلاه ببافم ,ولی اصلا کاموا خوشگل پیدا نکردم ,اما بالاخره یه کاموا خوب پیدامیکنم گلم  ...
4 دی 1392

جای خالی تو

سلام گل پسر مامان این چند روز نرسیدم برات بنویسم (خوب ببخشید دیگه )آخه سرمون خیلی شلوغ بود ,از یه طرف شب یلدا (راستی یلدات با کمی تاخیر مبارک جیگر مامان ,انشالله سال دیگه یلدا رو با تو جشن میگیریم عزیز دلم )واز یه طرف نذری مامان جون اینا بود,میخواستم شب اربعین برم  خونه مامان جون ولی بابایی مریض شد ونتونستم برم ,اما فردا ش ,صبح زودرفتیم اونجا ,خیلی با صفا بود  ,همه دایی ها وخاله ها ام بودن ,دایی ها ام سر هم زدن حلیم با بابایی و پسر خاله ها کلی کل کل کردن (بین خدمون بمونه ,دیگه بابایی اینا بهتر شد)منم به نیت سلامتیو تو حلیمو هم زدم ,کیمیا جونم یه عالمه عکس و فیلم گرفت,فقط جای تو خیلی خالی بود عزیز دلم ...
3 دی 1392

شش ماهگی

امروز پنج ماهت تموم شد و وارد ماه ششم شدی عزیز دلم بارداریم دیگه ازنصف رد شده ,این روزا دایم دارم خودمو توی آینه نگاه میکنم و شکمم و که هر روز بزرگتر میشه میبینم  ,یه جورایی خوبه ,چون میدونم تو داری بزرگتر میشی ,از طرفی کم کم دیگه لباسای قبل و دیگه نمی شه پوشید ,دنبال یه لباس خوشگل بارداری دارم میگردم ,امیدوارم پیدا کنم ,چون مامان جون اینا میخوان برن مکه و لباسای قبلم اندازم نیست ...
29 آذر 1392

لباسای جدید

سلام مامانی دیشب خونه کسری اینا مهمون بودیم ,همه بودن ,مریم جون تمام وسایلی رو که برات خریده بودو آورده بود ,خیلی خوشگلن ,مبارکت باشه عزیز دلم اینم عکساش   اینارم برات به عنوان سوغاتی آوردن ,دستشون درد نکنه     ...
28 آذر 1392